تبليغاتX
روزنه ای رو به اوج
 
روزنه ای رو به اوج

وقتی شما تمامی نگرانی های خود را به او می سپارید، می دانید که او از میان آنها شما را می بیند
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 

نمی دانم که در طرح بزرگ خدا من چه نقشی دارم و چه سرنوشتی؟ولی این قدر مطمئنم که بی هیچ نیست!
                                                     
                                                                                                               دکتر علی شریعتی


دوشنبه نوزدهم اسفند 1387-10:42 |   | raha | گروه  |لینک به نوشته

آری معصومیت کودکیهایم گم شده است،
اما من هنوز هم همان کودک عاشقم و ساده دل!
و همچنان در انتظار....
در انتظار ظهور آن لحظه رویایی ...
من اینجا تنها ماندم!
خدایا مرا به بغضی که از تو میشکند بسپار...

    religion6.jpg
     



سه شنبه سیزدهم اسفند 1387-9:45 |   | raha | گروه  |لینک به نوشته
گذر زمان

اگه سال کهنه از اون سال هایی بوده که:
با امید شروع کردین ولی...
با کمی دلخوری و ...
احساس همه ی تنهایی های عالم، و...
با چین و چروک های بیشتری و...
یا چند کیلویی اضافه وزن ...
اگه در سالی که گذشت، یکی از قول های مهمتون رو فراموش کرده بودین و...
اگه روزها تون رو به پوچی گذروندین و...
اگه ...
سال جدید از راه می رسه،
پس به بهترین شکلی که براتون ممکنه اون رو جشن بگیرین،
با گرمترین استقبال ها و ...
دوست داشتنی ترین محبت ها و ...
بیشترین شادی ها
سعی کنید تا فرصت هست خودتونو بیشتر بشناسید
از فرصت هاتون بیشترین استفاده رو بکنید
اگه هنوز زندگی رو بدون رسیدن به هدفی سپری می کنید سعی کنید در سال جدید هدفمند زنگی کنید
از نو شدن طبیعت ،از چیزهلیی که اطرافتون به یکباره تغییر میکنند الگو بگیرید
شما هم میتونید راه زندگیتون رو عوض کنید دوباره متولد بشید
با اندیشه های جدید ...
هدف های جدید ...
یادتون نره روی هر پله ا ی که باشی خدا یه پله بالاتره
نه به خاطر اینکه خداست ...!
به خاطر اینکه دستو بگیره تا زمین نخوری...




یکشنبه یازدهم اسفند 1387-9:28 |   | raha | گروه  |لینک به نوشته

 فرارسیدن اربعین حسینی را به همه دوستداران آن حضرت تسلیت می گویم.

                    عاقبت مدفن ما دشت بلا خواهد شد

                                                 قبله سوم ما کرببلا خواهد شد

                    برف سهل است اگر سنگ بباردهرشب

                                           مجلس گرم عزای تو به پا خواهد شد



یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387-22:38 |   | raha | گروه  |لینک به نوشته

كاش شمع بودم كه در شب ها چراغت مي شدم

كاش خاك بودم ،خاك پاي زائرانت مي شدم

كاش مي بودم به جاي رشمه هاي پرچمت

تا كه اويزان به هر شهر و ديارت مي شدم

كاش بودم من يكي از زائر با معرفت

تا به زير قبه ها يا چلچراغت مي شدم

كاش بودم تكه سنگي در كنار تربتت

تا كه با ارزش براي خادمانت مي شدم

كاش بودم روز عاشورا كنار قتله گاه

تا سپر از بهر تير چشمانت مي شدم

كاش بودم در زمين گرم و سوزان كربلا

در هواي گرم انجا سايه بانت مي شدم

كاش بودم در عصر عاشورا كنار خيمه گاه

تا در انجا هم فداي زين عباد مي شدم

كاش بودم شام عاشورا كنار اهلبيت

جستجو از بهر طفلان و يتيمان مي شدم

كاش بودم در ره كوفه و در شام بلا

همصدا با ناله هاي كاروانت مي شدم

كاش بودم در كنار دير راهب با شما

تا شريك شتشوي گيسوانت مي شدم

كاش بودم بر در دروازه ي ساعات شام

تا جلوگير از بر نا محرمانت مي شدم

كاش بودم من كه در بزم يزيد

 حائلي از بهر چوب خيزرانت مي شدم

زائرا بس كن مزن دم بيش از اين

كاش من زين ماجرا هم كور و هم كر مي شدم

          



یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387-22:33 |   | raha | گروه  |لینک به نوشته
يادداشتي از طرف خدا

من خدا هستم . امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .

لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم

اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي

براي رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق SFGTD ( چيزي براي خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو .

وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن .

در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز كن .

اگر در يك ترافيك سنگين گير كردي ،
نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي :
به مردي فكر كن كه سالهاست بيكار است و شغلي ندارد

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري :
به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند          

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي :
به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده .

وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي :
به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد .

ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟

شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند .

ممكنه خودت را قرباني تندي ، جهل ، پستي يا تزلزلهاي مردم يبيني :
به ياد داشته باش ، همه چيز ميتواند بدتر هم باشد . تو هم ميتوانستي يكي از آنها باشي

وقتي متوجه موهايت كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي :
به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند

ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي :
متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي !




یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387-11:36 |   | raha | گروه  |لینک به نوشته
خدا از شما می پرسد...

ده چیزی که خدا در آن روز از ما سئوال نخواهد نمود.



خدا از شما نمی پرسد که مدل ماشین شما چه بود؟
بلکه از ما خواهد پرسید آیا با اتومبیلتان شخص درمانده ای را به خانه رسانده اید. 



خدا از شما نمی پرسد که خانه ای که در آن زندگی میکردید چند متر بوده؟ بکله از شما می پرسد تا به حال به چند نفر در خانه تان جا داده اید؟



خدا نخواهد پرسید که در کمد لباسهایتان چقدر لباس داشته اید، بلکه از شما میپرسد که چند نفر را لباس پوشانده اید؟

خدا از شما نخواهد پرسید که بالاترین حقوق دریافتی شما چقدر بوده است
بلکه او میخواهد بداند شما برای دریافت این حقوق چقدر از
معیارهای کلام خدا کوتاه آمده اید.

او در مورد مقام و منصب شما سئوال نخواهد نمود، او از شما میپرسد، آیا کاری که به شما محول شده بود، به بهترین وجه انجام داده اید؟


خدا از شما در مورد تعداد دوستانتان نخواهد پرسید، بلکه او میخواهد بداند چند نفر را به سمت او هدایت نموده و با او آشنا کرده اید؟



خدا از شما در مورد تعداد دوستانتان نخواهد پرسید، بلکه او میخواهد بداند چند نفر را به سمت او هدایت نموده و با او آشنا کرده اید؟


رنگ پوست شما برای خدا مهم نیست، او در مورد شخصیت شما سئوال خواهد نمود.

خدا به شما نخواهد گفت که :“ چرا اینقدر دیر ایمان آوردی“ بلکه او شما را گرفته به جایهای آسمانی در بهشت میبرد، او شما را هیچوقت به جهنم نخواهد فرستاد.



یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387-11:25 |   | raha | گروه  |لینک به نوشته
من چرا آمده ام روی زمین؟

من چرا آمده ام روی زمین؟
در یکی روز عجیب، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش.
منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب.
فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او . . . . . . .

پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من:
با شما هستم من!
خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . .!
من چرا آمده ام روی زمین؟
شده ام بازیچه؟ که شما حوصله تان سر نرود؟
بتوانید خدایی بکنید؟ و شما ساخته اید این عالم،
با همه وسعت و ابعاد خودش، تا به ما بنمائید،

قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟

هیبتا، ما همگی ترسیدیم! به خداوندیتان،
تنمان می لرزد . . .!

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختی دارید،............
آتشی سوزنده و عذابی ابدی!



و شنیدیم اگر ما شب و روز، زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم، چشممان خون بارد و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،
و به ما رحم کنید، و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال،
حور و پردیس و پری هم دارید..........................
تازه غلمان هم هست، چون تنوع طلبی آزاد است!

من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید،
همه چیز از بخت است! شده ام من آدم،
اشرف مخلوقات، ( راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟)


داشتم خدمتتان می گفتم، قسمتم این بوده،
جنس من مرد شده ! آمدم من دنیا، مرز سال دو هزار.
قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار،
پدرم این بوده، که به من گفت:پسر! مذهبت این باشد! راه و رسم و روشت این باشد!

سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . . . . ! هرچه شد قرعۀ من این آمد!
راستی باز سؤالی دارم، بنده را عفو کنید. توی آن قرعه کشی، ناظری حاضر بود؟



من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست ولی می گویم: من شنیدم که کسی این می گفت:
چشمِ تنها ز خودش بی خبر است.
چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،
تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.


عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!
به شما بر نخورد . . . . . .! از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟
ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟
شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار!
یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید!
ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟


کمی از عشق بگوییم با هم.
عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده!
عجبا! عشق ما یک طرفه ست؟
به چه کس گویم من؟
می شود دست زِ من برداری؟ بی خیالم بشوی؟

زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم!
من اگر عشق نخواهم چه کنم؟

بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟



که برایت بشوم والِه و حیران وخراب؟
مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش!
عذر من را بپذیر!
این امانت بده مخلوق دگر!





می روم تا کپه ام بگذارم.
صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان!
به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم،
در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . . . !



خوش به حالت که غمی نیست تو را، نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالا دست!
تو و یک آینۀ بی انصاف! کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.
وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟

خواب سنگین به سراغم آمد. کم کمک خواب مرا پوشانید.
نیمه شب شد و صدایی آمد،
از دل خلوت شب،
از درون خود من
من خدایت هستم،


هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.
تو خودت خواسته ای تا باشی!
به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو، هرچه را می بینی، ذهن خلاق خودت خلق نمود.
هرچه را خواسته ای آمده است. من فقط ناظر بازی توام. منتظر تا که چه را یا که که را خلق کنی!


تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه، زِته دل، زِ درون،
خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند،
بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما،
تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.
خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد.



تو به اعماق وجودت بنِگر، زِ چه رو آمده ای روی زمین؟
پیِ حس کردن و این تجربه ها .
حس این لحظۀ تو، علّت بودن توست!



تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،
هرچه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود.
در همان لحظۀ آن خواستنت.



و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟ دلبرم حرف قشنگت این بود:
شهر زائیده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم،
و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.



پدرم آن آقا، خلق و خویش، روشش، میراثش،
همه اش راه مرا می سازد.
بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.
همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را.



تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.
دست من نیست، تورا می خواهم،
به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،
شرّ و بی حوصله و بازیگوش، مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،
ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند، که شوم عاشق تر،



هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،
رشتۀ عشق شود محکمتر ....................!


دیر بازی ست به من سر نزدی!
نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!
و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:
" من چرا آمده ام روی زمین؟ "



باز هم یادم باش! مبر از یاد مرا
همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.
عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . . . . . . . . . !




خواب من خواب نبود! پاسخی بود به بی مهری من،

پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . .



به خداوند قسم، من از آن شب،
دل خود باخته ام بهر رسیدن
به عزیزم به خدا


پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387-12:33 |   | raha | گروه  |لینک به نوشته

JavaScript Codes http://www.ashpazonline.com/